تبليغاتX
---×نازنین و ندا×---

---×نازنین و ندا×---

حرفهای دل وخاطرات دو دوست صمیمی

I don't want a broken heart


And I don't wanna play the broken-hearted girl...No...No


No broken-hearted girl


I'm no broken-hearted girl

+نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت21:47توسط نازی | |

دستام از اینکه هست تنهاترم میشه !

 

دروغ بگو بازم..

من باورم میشه ! 

چه بی هوا می ره عطر ِ تو از دستم !

اونجا که باید دید

من چشمامو میبستم...

+نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت0:17توسط نازی | |

من با شاخه گلي به خريداري يك دل امده ام


من به تو مي بخشم همه خويشتن را


كاش كه صاحب دنيا بودم


تا به تو هديه مي دادم امروز


امروز كه روزيست ز تو

ندای عزیزم تولدت مبارک

برات بهترین آرزوها رو دارم

+نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت22:14توسط نازی | |

سر والتر رالی

چیزی که به ذهن من می رسد این است


این است زندگی


سیری در اقیانوس دورن


کشف جزیره بعد جزیره ای


و گاهی


سفر به اعماق آن


دیدن نادیدنی ها


و شنیدن نا گفتنی ها

 

سر والتر رالی                      

+نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت11:51توسط نازی | |

سلام.

امیدوارم همتون شاد و سلامت باشید

بعد از مدتها اومدم

با یه داستان قشنگ که شاید خیلی هاتون خونده باشید

ولی خوب دوباره خوندنش هم قشنگه...

موفق باشید

مرا ببوس اثر محسن مخملباف

 

س: نام و مشخصات خود را بنویسید؟

ج: مصطفی…، بیکار، چریک.

س: طریق آشنایی خود را با مرضیه شرح دهید؟

ج: با دوستم حسن برای پخش اعلامیه سر کوچه فشاری قرار روزانه داشتیم. شیوه قرار طوری بود که مثل جوان های دخترباز لباس می پوشیدیم و سر کوچه می نشستیم. روز دومی که سر کوچه فشاری نشسته بودیم، صحبت از آن بود که اعلامیه ها در یک مسافرخانه با پلی کپی دستی چاپ شود ؛ که یک ماشین شخصی به ما شک کرد. دوستم حسن احتمال داد گشت ساواک باشد. برای رد گم کردن به دسته دخترهایی که از دبیرستان بر می گشتند نگاه کرد و به من گفت " مصطفی نگاه کن تا وضعیت عادی شود." سرم را بالا آوردم و به ظاهر به دخترها اما در واقع به نوشته دیوار روبرو نگاه کردم. " تخلیه چاه، فوری " یک شرم ذاتی و میل به مبارزه، احساسات دیگر را در من تحت الشعاع قرار داده بود. دخترها رفتند و ماشین شخصی هم رفت. در حالی که آدم های تویش تا آخرین لحظه به ما برّ و برّ نگاه می کردند. روی سکوی یک مغازه نشستیم. حسن گفت " پارچه ململ برای چاپ دستی بهتر از چیت است. مرکب پلی کپی راحت تر عبور می کند. اعلامیه های بار پیش خوب از کار در نیامده. دوباره صدای توقف یک ماشین آمد. من سرم را بالا آوردم که ببینم همان ماشین نباشد ؛ یک تاکسی مسافرانش را پیاده می کرد. از کنار تاکسی متوجه دختری شدم که به من نگاه می کرد. برای یک لحظه نگاه ما در هم گره خورد. دختر دو سه قدم دور شد اما برگشت و یکراست به سمت ما آمد. طوری به من نگاه می کرد که انگار مرا می شناسد. حسن هم متوجه دختر شد که داشت کتاب هایش را از دست راستش به دست چپش می داد. بعد بی مقدمه یک سیلی به صورت من زد. حسن جا خورد. دختر گفت " خجالت نمی کشی؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟ می گم بابام  پدرتو در بیاره، " حسن بلند شد، جلوی دست او را گرفت و گفت: " خانوم اشتباه گرفتی." دختر گفت " من اشتباه گرفتم؟! یک ماهه دنبال من می افته." و رفت.

کمی شوکه شده بودم. از خجالت تا گوش هایم سرخ شد. حسن گفت " می شناختیش؟" گفتم " به جان تو نه، عوضی گرفته. باور می کنی؟" خندید و گفت " معلومه وضع ظاهرمون خوب به دختربازها می خوره."

ولی دلچرکین بودم. به خودم گفتم  نکنه حسن فکر کنه من هنوز جذب مبارزه نشدم. اینه که گفتم " از فردا دیگه اینجا قرار نگذاریم." حسن گفت " می ترسی بازم بیاد سراغت؟ " گفتم " حوصله این حرف ها رو ندارم. محل مناسبتری نمی شه برای قرار داشت که از این حرف ها پیش نیاد."

فردا سر کوچه صفاری قرار گذاشتیم. باز وسط های صحبت بودیم که همان دختر پیدایش شد. کمی از دور نگاه کرد. دو سه قدم رفت،  باز برگشت و به سمت ما آمد. به حسن گقتم " باز اومد این دفعه جوابشو  می دم." گفت  "خودتوکنترل کن." دختر جلوی ما ایستاد. کتاب هایش را دست به دست کرد و گفت " چرا ولم نمی کنی؟" بلند شدم ایستادم. حسن منو نشوند و گفت " خانوم دیروز گفتم که عوضی گرفتی." دختر گفت " هیچم عوضی نگرفتم. این هی دنبال من می افته که عاشق چشم های سیاهتم. می خوام تورو بدزدم با خودم ببرم." گفتم " حسن این لباس قرمساقیو تو تن من کردی." حسن گفت " آروم باش." و دختر را کشید کنار با او حرف زد و او را دست به سر کرد. گفتم " حسن دیگه حوصله چنین محمل شریفی رو ندارم. می خوای عادی سازی کنی، با یه چرخ طوافی حاظرم لبو بفروشم، تا صحبت کردن ما توی خیابون جلب توجه نکنه. اما این جوری شو دیگه حاضر نیستم."

روزهای بعد من لبو می فروختم و حسن می آمد به هوای لبو خوردن لابلای مشتری هایی که رد  می کردم قرارو مدارش را می گذاشت و می رفت. روز پنجم دختر آمد. ایستاد تا یک مشتری لبویش را خورد و رفت. بعد گفت    " پس کی می خوای منو با خودت بدزدی و ببری؟" سرمو بلند کردم و با عصبانیت تو چشماش نگاه کردم. می خواستم با لبوهای داغ توی سرش بزنم. دیدم دارد گریه می کند. چشم هایش برق غریبی داشت. دستم را گرفت و بوسید. عاشقش شدم.

س: آیا منکر این هستید که رابطه شما یک رابطه سیاسی بوده تا یک رابطه عاشقانه؟

ج: مرضیه در رشته ادبیات درس می خواند و من برایش اهمیت یکی از عشق های اساطیری را داشتم. لیلی و مجنون، شیرین وفرهاد. اما من برای زندگی کردن ساخته نشده بودم. دیدن فقر یک گدا در گوشه خیابان مرا بیشتر متأثر می کرد تا زیبایی یک دختر. اما منکر نمی شوم که من هم عاشق معصومیت دو چشم او شده بودم. آدم مذهبی ای هستم. به چشم های او حتی با اکراه نگاه می کردم. چون می دانستم ازدواجی در کار نیست. اما چشم هایش در خیالم مرا راحت نمی گذاشت. سعی می کردم او را تحریک نکنم. ابتدا او برایم نامه عاشقانه می نوشت و من به او اعلامیه می دادم. بعدها او از من اعلامیه می خواست و من به او نامه عاشقانه می دادم. او می گفت " شاه خیلی بد است، چون مانع ازدواج ماست." وگرنه او هیچ وقت یک عنصر سیاسی نبود. اگر من یک ساواکی بودم او طرفدار شاه می شد. در واقع او یک دختر احساساتی بود که به جای غذا قطعات ادبی می خورد.

س: اگر رابطه مرضیه با تو فقط عاشقانه بود، چطور پایش به خانه امن باز شد؟ و چرا در همان خانه دستگیر شد؟

ج: آدرس را من به او ندادم. مرا تعقیب کرده بود. یک روز زنگ زدند و من ترسیدم. چون هیچ کس حتی دوستان مبارزم آدرس خانه امن را نداشتند. کلتم را آماده کردم و پشت پنجره سنگر گرفتم. بارها زنگ زده شد. خودم را به پشت بام رساندم تا فرار کنم. فکر می کردم آن جا هم محاصره شده باشد ولی خبری نبود. از لب پشت بام نگاه کردم، دیدم مرضیه است. یک دسته گل توی دستش بود.

س: آیا رابطه نا مشروعی در آن خانه با هم داشتید؟

ج: من این نوع احساسات را در خودم می کشتم. او به پای من می افتاد. دو بار هم موهای سرم را نوازش کرد. همیشه می گفت " من شیفته موهای شوریده تو هستم." تعدادی از نامه های ما دست شماست و هر چیزی را درباره رابطه من و مرضیه توضیح می دهد. نامه های مرا از کیف مرضیه و نامه های او را از کشوی کمد من برداشته اید.

 

2

نامه پنجم:

مرضیه من!

تو آتشی هستی که ماههاست در من روشن شده، شدت گرفته و حالا دیگر جانم را می سوزاند. یک احساس فراموش شده انسانی، در من با تو بازگشته است: عشق، عشقی نه چنان که بخواهد با ابتذال سکس فروکش کند. احساس مقدسی که روح مرا مشتاق پاک ماندن ابدی می کند. بزرگترین گناه و دلمشغولی من وقتی است که به تو نگاه می کنم. از یک فاصله دو سه متری ؛ چنان که به یک تابلوی نقاشی خیره شوم. تابلویی درباره آب که تشنه ای به تماشا نشسته باشد. اما حتی بوسیدن و لمس کردن او چاره کار نیست. خوردن تابلوی آب را می ماند به جای نوشیدن آب. من هر لحظه عطشم از تو بیشتر می شود. این عشق، یکسره تشنگی است. حالا تازه می فهمم که من به تشنگی محتاج ترم تا رفع عطش. به عشق نیازمندترم تا به وصل. به دوری تا رسیدن. دوری، اما نه چنان دوری ای که بی قرار و رسوایم کند. همان چند قدم فاصله. اسم خوبی یادم آمد " مرضیه عشق تلخی است که من عمرم را با سه قدم فاصله از او طی خواهم کرد." دلم می خواهد ساعت ها بنشینم و در چشم های تو ـ که همیشه خودم از خودم دریغ می کنم ـ خیره شوم و در یک خلسه غریب گم شوم. اما به جای هر درهم پیچیدنی، هر بوسه و هماغوشی ای، هر تماس مهربانانه دستی، تنها روبرویت بنشینم تا نگاهت کنم و چشمهایت را رو به من باز نگهداری تا مستقیم به آن دو نی نی معصوم سیاه و کوچک که هاله سفیدی آن را از قاب مژگانش جدا کرده نگاه کنم. به آن دو نی نی معصوم و خمار و وهم زده که مرا از عالم واقع به دنیای خیال های قشنگ می برد ؛ چنان که گویی پاهایم بر ابر راه می روند و تنم مورمور می شود. خدایا من از مرضیه نا تمامم، مرا از او تمام کن ؛ اما فقط بگذار رختخوابِ زمینی وصل این عشق آسمانی، تشک چشم هایم باشد. خدایا یک ذره کوچک و نا چیز از هستی تو آنقدر زیباست که مرا این چنین مشتاق و از خود بیخود کرده است. در مقابل همه زیبائیت چکنم؟ مرضیه، مظهری از زیبایی توست در حوصله فهم من. ستایش من از زیبایی معشوقم، ستایشی از توست. این نی نی چشم های معصوم، قداست و پاکی و منزهی توست. مرضیه تویی خدای من.

" مصطفی "

 

نامه نهم:

عزیز دلم مصطفی !

   چرا هر چه بیشتر به دنبالت می گردم کمتر تو را می یابم؟ ای کاش ترا ندیده بودم. ای کاش تو مبارز نبودی. ای کاش من همسر تو بودم تا شب ها که خسته از بیرون به خانه می آمدی، سرت را بر سینه من می گذاشتی و همه آن چه را در روز کرده بودی، شنیده بودی، گفته بودی، یا آرزو کرده بودی، برایم بازگو می کردی. ای کاش لب هایت را کنار گوشم می گذاشتی و از حرف های دلت برایم نجوا می کردی و من می شنیدم و موهای شوریده ترا نوازش می کردم  و از آن چه آرزو داشتم برایت می گفتم. آرزویی که همه اش خودت بودی. آن چه داشتم تو بودی و آنچه باز می خواستم تو بودی.

" مرضیه "

 

نامه سیزدهم:

زیباتر از زیبایی، مصطفای من!

اگر بدانم ده روز مرا نمی بینی، بی تاب دیدن یک لحظه ام می شوی، ده روز دوری ترا با خون جگر تحمل می کنم تا آن یک لحظه بی تابی ات را ببینم. الان یاد وقتی افتاده ام که روسری ام را باز کرده بودم و تو می توانستی صورت و گردنم را در یک نگاه ببینی و نمی دیدی. دلم می خواست تو به این تصویر نگاه کنی و من به چشم های تو. اما تو چشمهایت را از خجالت چشم های خدا دزدیدی.

اکنون ترا ندارم اما سینه کاغذ گوش توست و نوک قلم، زبان من و حرف های دلم چون نسیم از میان گردن و موهایت می دود. ولی به جای آن که تن تو مورمور شود، تن نسیم مورمور می شود. بادی که به تو  می وزد، خودش را از تو خنک می یابد. آفتابی که بر تو می ریزد، خودش را روشن و گرم می بیند. حالا یاد انگشتانت افتاده ام وقتی با آن ها موهای سرت را شانه می کردی. یاد شلوار وصله دار سربازیت افتاده ام که به یاد مردم می پوشی. ای کاش مردم نبودند و تمام تو مال من بود. من هم از تو ناتمامم تو برای من غزلی هستی که یک مصرع از آن را خوانده ام. داستانی هستی که یک شماره از پاورقی اش را خوانده ام. شماره های دیگر آن مجله را همه گم کرده اند. بقال ها توی اوراق آن قصه بلند، پنیر پیچیده اند. و لبو فروش ها لای اوراق آن مجله لبو به دست بچه های دبستانی داده اند. دلم لبو می خواهد. لبویی که تو پخته باشی. دلم می خواهد به جای نامه عاشقانه برایم اعلامیه بیاوری، تا بدانم شاه بد است. مسخره ام نکن که می گویم شاه خوب است. اگر او نبود تا مانع ازدواج من و تو باشد، آیا عشق ما اینقدر بزرگ می شد؟ حسرتم از تو ابدی است عشق شیرین من.

" مرضیه "

 

نامه هفدهم:

جان من، مرضیه!

از پیکرم به در شو. گفتی که دیگر طاقت این بازی قهر و آشتی را نداری و مرا ترک می کنی. می روی تا پیش دوستت از تئوری " سه قدم فاصله با معشوق " شکایت کنی.

بیهوده کوشیدم تا برایت استدلال کنم که این کار صلاح نیست. صلاح همان است که دل تو گواهی می دهد. من ترا به عشق آینده ات بخشیده ام. برای من دفاع از آزادی تو کافیست. می دانی که عادت ندارم قناری های قشنگ را در قفسی از میخ اتاقم بیاویزم که زیبایی را به اتاقم آورده باشم. تو جان منی، اما اگر خواستی چون نسیم که از صبح باغچه می گریزد، بگریز. همین که از عشق تو جان من بزرگ شد، مرا کافی است. من آبستن یک آدم دیگری هستم از خودم. دیر یا زود آن مصطفای دیگر به دنیا می آید و من از پیش تولدش را جشن گرفته ام. حتی انقلابی که در درونش هستم این اندازه مرا متحول نکرده است که تو کردی.  "تو دست هایت را در باغچه دل من کاشته ای." و دو بوته یاس آن توی دلم گل داده است و همه فضای جانم را معطر کرده. همه در و دیوار این خانه امن، بوی ناامنی عشق ترا گرفته. فکر می کردم بوی باروت آن را پُر کند. از این پس هزاران نامه دیگر برای تو خواهم نوشت اما خودم آن را خواهم خواند. " صمیمانه ترین نامه ها، آنهائیست که برای هیچ کس نوشته می شوند. راست ترین نامه ها همین هایند." از روی عشق خودم به تو، عشق به انسان را آموختم. و بی پروای از هر چیز از روی همین مدل آن را به همه سمپات هایم خواهم آموخت. دیگر کسی را که تجربه عشقی ندارد، عضوگیری نخواهم کرد. عشق های بزرگ را از عشق های کوچکتر باید بنا گذاشت. عشق به خدا، عشق به مردم و عشق به مبارزه را از همین تمرین ها باید شروع کرد. به یاد تو دو گلدان یاس سفید و یک چراغ رومیزی خریدم تا نور و بوی ترا استشمام کنم.

" مصطفی "

 

هجدهمین نامه:

جان من!

بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد. دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت را داشته باشد. تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود آدم نیست. بی خبر و بی اراده می آید، اما عشقبازی دست خود آدم است. من از آن چه دست ساز آدمی است بدم می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که نمی توانم راضی باشم مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم. من و عشقم یک وجودیم. ما در هم  می خوابیم. دلم برای آن هایی می سوزد که پایبند عشق هایی هستندکه با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام، معشوق بهانه است. اگر تا هفته دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم.

" مرضیه "

 

نامه بیست و سوم:

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.             

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.

باغ صد خاطره خندید.

عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمد:

که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم (کوچه صفاری را یادت هست؟ )

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان، ریخته در چشم سیاهت

من، همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام.

خوشه ماه فرو ریخته در آب.

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحرا و گِل و سنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ.   

یادم آمد:

تو به من گفتی از این عشق حذر کن.

لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

آب آئینه عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.

باش فردا که دلت با دگران است.

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.

روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد،

چو کبوتر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی من نرمیدم، نگسستم.

باز گفتم:

که تو صیادی و من آهوی دشتم.

تا بدام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم.

حذر از عشق ندانم، نتوانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.

اشکی از شاخه فرو ریخت.

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.

اشک در چشم تو لرزید.

ماه بر عشق تو خندید.

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.   

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم.

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم.

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

" مرضیه بی مصطفی "

 

 

بیست و نهمین نامه:

بیستون ماند و بناهای دگر گشت خراب

این در خانه عشق است که باز است هنوز

او رفت و من،

زین پس با یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب برمی خیزم. نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد. و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند. نور روشنی او را گسترش خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق، سکوت او را فریاد می کند. با شاه مبارزه می کنم نه برای فقری که آورده، نه برای آزادی هایی که گرفته، به خاطر همه عشق هایی که به هجران نشانده است.

رفت

و نمی دانست که بی او،

برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر، برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها مانده ام.

" مصطفی "

 

3

روایت حسن از سلول شش بند سه کمیته مشترک ضد خرابکاری:

روزی که مرضیه را به سلول کنار سلول ما آوردند، من هنوز بازجوئیم تمام نشده بود. شلاق زیادی خورده بودم. و پایم پانسمانی بود. علت لو رفتن گروه را نمی دانستم. اما کم کم متوجه شدم که همه کسانی را که من می شناخته ام و مرتبط با گروه بوده اند دستگیر کرده اند. مرضیه ساده ترین سمپات این تشکیلات بود. من حتی از این که مصطفی توانسته بود او را جذب جریانات سیاسی کند، تعجب می کردم. بخصوص با آن آشنایی مضحک خیابانی. می توانستم بفهمم که قضیه بیشتر یک حالت عاطفی دارد. چند بار هم به مصطفی گفته بودم " مواظب باش " و او گفته بود " مواظبم " خیلی دلم می خواست از مرضیه علت دستگیری اش را بپرسم. اما وضعیت بند طوری بود که نمی توانستیم از این سلول به آن سلول حرف بزنیم. حتی اگر کسی قرآن یا آوازی را با صدای بلند می خواند، تنبیه می شد. چند بار از این طریق اطلاعات رد و بدل شده بود و نگهبان ها سخت مراقب بودند. در سلول کوچکم که یک و نیم متر عرض و دو متر طول داشت، سه زندانی دیگر هم بودند که پای هر سه پانسمانی بود و از شکنجه زیاد نمی توانستند روی پاهایشان راه بروند و هر چهار نفر نشسته، نشسته خود را روی زمین می کشیدیم. نگهبان ها چهار ساعت یک بار عوض می شدند و هر کدام یک بار در سلول را باز می کردند تا به دستشویی برویم. بعضی ها از آن سوی بند شروع می کردند، بعضی ها از این سمت. این است که گاهی بین دو بار دستشویی رفتن یک سلول، هشت ساعت فاصله می افتاد. و تقریباً همه از دلهره بازجوئی هایی که پس می دادیم، دچار اسهال شده بودیم. یکی از ما که پیرتر از بقیه بود، اسهال خونی گرفته بود. اما جرأت این که در بزنیم و از نگهبان های بد اخلاق و وحشی بخواهیم که یک بار فوق العاده اجازه دستشویی رفتن به پیرمرد را بدهند، نداشتیم. راستش یک بار این کار را کردیم. و هر چهارنفر وسط بند شلاق خوردیم. چون با صدای بلند در زده بودیم. مرضیه اما این حرف ها حالیش نبود. از همان لحظه اولی که او را به سلول انداختند و من فهمیدم کتک مفصلی هم خورده است، شروع کرد از نگهبان ها مصطفی را خواستن. نگهبان اول که زندانیان اسم او را حسن انگلیسی گذاشته بودند، سرش داد کشید که " خفه شو! بلند حرف نزن. " اما مرضیه گفت " من مصطفی رو باید ببینم " و او مرضیه را بیرون کشید و با کشیده و لگد به جانش افتاد. و مرضیه از رو نرفت و مدام حرف خودش را تکرار کرد. نگهبان بعدی او را پیش بازجویش برد و وقتی که برگشت، نشسته نشسته خود را روی زمین می کشید. اما به محض این که به سلول برگشت با صدایی گریه دار و بلند مصطفی را صدا کرد. هرچه فکر کردم یک طوری به او بفهمانم که موقعیت این جا را درک کند، طرحی به نظرم نرسید. دلم می خواست می شد به او بگویم نگهبان ها نه عشق ترا به مصطفی می فهمند و نه تصمیم گیرنده اصلی هستند. مصطفی برای آن ها یک زندانی زیر بازجویی است که هنوز اطلاعاتش تخلیه نشده و مرضیه یک زندانی دیگر. و این دو از نظر آن ها تحت هیچ شرایطی نمی باید با هم روبرو شوند. او حتی نمی فهمید که دهها چریک بسیار مهم در همین بند و همین سلول ها هستند که تا بیخ مقاوت شکنجه پس داده اند وهنوز اطلاعاتشان را نگه داشته اند اما برای وخیم تر نشدن اوضاع صدایشان را بلند نمی کنند.

چهار شبانه روز تمام، هر چهار ساعت نگهبانی عوض شد و همه آن ها با مرضیه کلنجار رفتند، او را زدند، به اتاق بازجویی بردند و او حالی اش نشد که نباید توی بند بلند حرف بزند. خیلی از نگهبان ها از عصبانیت و درگیری ای که با او داشتند فراموش می کردند ما را به دستشویی ببرند و ما مجبور شدیم به پیرمرد اجازه بدهیم تو کاسه ای که ناهار می خوردیم، مشکلش را حل کند. روز پنجم، دوباره نوبت پُست حسن انگلیسی شد. در سلول مرضیه را باز کرد و گفت " این مصطفی چه تخم دو زرده ای کرده که هی صداش می کنی؟" مرضیه گفت " عاشقشم." حسن انگلیسی گفت " آدم که این قدر عاشق نمی شه. چرا عاشق من نیستی؟" مرضیه گفت " تو که مصطفی نیستی." حسن انگلیسی گفت " فقط اگه کسی مصطفی باشه، باید عاشقش شد؟ ما دل نداریم؟ حالا خواستگاری ات اومده یا نه؟" مرضیه گفت " من رفتم خواستگاریش." حسن انگلیسی گفت " زکی، لابد مهرشم کردی! "

در نوبت آن پست هم از دستشویی رفتن ما خبری نشد و تمام چهار ساعت را حسن انگلیسی با مرضیه حرف زد و من کم کم حس کردم، گلویش پیش مرضیه گیرکرده ؛ طوری که یک بار گفت " اگه کسی حاضر بود این قدر کتک بخوره باز منو بخواد، خودمو واسه اش می کشتم." نوبت تعویض پست رسید، اما حسن انگلیسی به جای پست بعدی هم ماند. ساعت یک بعدازظهر بود که حسن دوباره در سلول مرضیه را که گریه می کرد باز کرد و گفت " این مصطفی که تو دوستش داری، بینم می خواسته شاهو بکشه؟" مرضیه گفت " نه." حسن انگلیسی پرسید " پس چه گهی می خواسته بخوره؟" مرضیه گفت " مصطفی خودش شاهه، به قلب من حکومت می کنه." حسن انگلیسی گفت " اگه بیارمش یواشکی ببینیش، قول می دی دیگه سر و صدا نکنی؟" مرضیه گفت " آره." و حسن انگلیسی رفت و دو دقیقه بعد در سلول مرضیه را باز کرد. برای چند لحظه سکوت همه بند را گرفت و صدای مرضیه هم خوابید. من احساس کردم همه زندانیان بند سه،گوش ایستاده اند تا عاقبت ماجرا را بفهمند. هم سلولی پیرمردم گفت « اون به مصطفی عاشقتره، تا ماها به مبارزه، جرأتش اینو می گه." هم سلولی دانشجوم گفت " اول که صدای این دخترو می شنیدم، یاد نامزدم می افتادم، اما حالا از این نامزدی پشیمون شدم، اگه عشق اینه که پس ما باید راجع به همه چیز تجدید نظرکنیم.» و من احساس کردم کم کم همه عاشق مرضیه شده اند و دارد یادشان می رود که در کمیته هستند و زیر بازجویی اند. خودم مسئول مصطفی بودم و او سمپات من بود. دروغ نگویم، آرزو کردم کاش او مسئول من بود و من سمپات او بودم.

حسن انگلیسی گفت " مصطفی وقت ملاقات تمومه، راه بیفت. برای من مسئولیت داره. تو این سلول ها هزار تا جاسوسه که لاپورت مارم می دن." مرضیه التماس کرد که مصطفی را پیش او بگذارد. اما حسن مصطفی را برد و در سلول مرضیه را بست. یک ربع بعد دوباره خودش پیش مرضیه برگشت و گفت " حالا از من راضی شدی؟" مرضیه گفت " چرا موهاشو زدین؟ من عاشق موهاش بودم. موهاش کجاست؟" حسن انگلیسی گفت " اتفاقاً خودم موهاشو زدم." مرضیه گفت " لابد موهاشو ریختی تو سطل آشغال؟!" حسن انگلیسی گفت " نه پس فکر کردی فرستادم کلاه گیس درست کنند." مرضیه گفت " تورو خدا برو موهاشو بیار بده من. " حسن انگلیسی گفت " حالا از کجا بفهمم تو یه سطل مو، کدومش موی مصطفی است؟" مرضیه گفت " من موهاشو می شناسم، حالا خودشو بردی کجا؟" حسن انگلیسی گفت " تو سلول شماره بیسته، ته همین بنده." مرضیه گفت " آواز بخونم صدام بهش می رسه؟" حسن انگلیسی گفت " آواز بخونی می برمت پیش بازجوت." مرضیه گفت " اون وقت مصطفی رم می آری پیش بازجوش تا ببینمش؟" حسن انگلیسی گفت " خیلی پررویی. این اخلاقت به…ها می بره." و مرضیه بلند شروع کرد

به آواز خواندن و مرا ببوس را خواند. حسن انگلیسی هی به او تشر زد و حتی ما احساس کردیم رفته است توی سلول و دستش را گذاشته دم دهان او، که صدایش هی قطع و وصل می شود. خیلی عصبی شدم. احساس کردم همین حال به هم سلولی های دیگرم هم دست داد. خواستم فریاد بزنم و به نگهبان فحش بدهم ؛ اما جلوی خودم را گرفتم. دوباره صدای مرضیه بالا گرفت و مرا ببوس را خواند. وقتی به جمله « که می روم به سوی سرنوشت " رسید. صدای سیلی حسن انگلیسی آمد وکمی صدای مرضیه لرزید. و  وقتی به جمله «  میان طوفان، هم پیمان با قایقران ها "رسید.، دیگر صدای کشیده و لگد حسن انگلیسی قطع نشد. و مرضیه هم آواز را قطع نکرد. بلند شدم و با مشت به در سلول کوبیدم. احساس کردم، سلول های دیگر هم تک تک درهایشان با مشت کوبیده می شود. حالی داشتم که اگر می شد، در سلول را می کندم و نگهبان را بی بیم از هر چیز می کشتم. دیگر هر چهار نفر به در سلول می کوبیدیم و همه سلول ها هم صدای ما شده بودند. حسن انگلیسی وحشت کرد و دست از زدن برداشت، اما مرضیه دست از خواندن برنداشت. از میان صدای درهایی که با مشت کوبیده می شد و فریاد حسن انگلیسی که بی دریغ فحش می داد ؛ صدای مصطفی را شنیدم که از این جمله با مرضیه هم آوازی کرد. " ای دختر زیبا، امشب بر تو مهمانم ... " من هم با آن ها هم صدا شدم. بعد هم سلولی های من هم آواز شدند. البته پیرمرد کمی دیرتر و بعد کم کم همه سلول ها با فریاد " مرا ببوس " را خواندند. فردا صبح زود، خبر مرگ مرضیه را همه سلول ها باور کردند به جز مصطفی. برای همین از آن سوی بند، شروع کرد یکریز مرضیه را صدا کردن و مرا ببوس را خواندن.

اسفند 68

 

مرا ببوس، مرا ببوس.

برای آخرین بار،

ترا خدا نگهدار.

که می روم به سوی سرنوشت.

بهار ما گذشته،

گذشته ها گذشته،

منم به جستجوی سرنوشت.

در میان طوفان، هم پیمان با قایقران ها ؛

گذشته از جان، باید بگذشت از طوفان ها.

به نیمه شب ها، دارم با یارم پیمان ها ؛

که برفروزم آتش ها در کوهستان ها.

شب سیه،

سفر کنم.

ز تیره ره، گذر کنم.

نگه کن ای گل من.

سرشک غم به دامن،

برای من ای دختر زیبا!

امشب بر تو مهمانم.

در پیش تو می مانم.

تا لب بگذاری بر لب من.

دختر زیبا!

از برق نگاه تو،

اشک بیگناه تو،

روشن سازد یک امشب من.    

 میفشان.

+نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت16:20توسط نازی | |

یه عالمه سلااااااااااااام (به جبران این مدت که نبودم!!!)

دوست های گلم خوبید؟؟

واقعا میدونم که الان همهتون فکر میکنید من  خیلی تنبلم یه عده هم فکر می کردند که من بلاگ نویسی رو کنار گذاشتم ولی اشتباه می کردید چون برگشتم  با یه عالمه خبر تازه!!!

اول از همه ماه رمضان رو تبریک می گم امیدوارم نماز و روزه هاتون مورد قبول خداوند بزرگ قرار بگیره.

این مدتی که نبودم اول از همه درگیر امتحانات بودم که نصف تیر رو ازم گرفت بعد هم که کنکور کاردانی به کارشناسی دادم و تازه پروژه پایان نامه ام هم مونده بود که الان در حال تکمیل شدنه.وای فقط دعا کنید قبول بشم نمی دونم این نتایج رو کی میدن ما رو خلاص کنن!!

پروژه هم دیوونه ام کرده این استاد گرامی که همش گیر میده میگه پروژه ات کامل نیست مخم رو خورده ها!!!

دیگه اتفاق مهم اینکه من خاله شدم!!!وای خدا یه نی نی کوچولوی نانازی که امروز 10 روزش شد!!حالا عکسش رو براتون میذارم.

در مورد حاج ندا هم باید به عرض برسونم که ایشون در طول تابستان به کاراموزی مشغول بودند و 2 هفته است که از شر کاراموزی خلاص شدن و در حال لذت بردن از آخرین روزهای تعطیلات تابستان به سر می برند!!!

راستی کنکوری های امسال چه کردند؟؟؟امیدوارم که همتون هر جایی که می خواستید قبول شده باشید  و از تحصیل در رشته مورد علاقه تون لذت ببرید.

خوب دیگه فکر کنم برای امروز بسه ولی باید از همه ی دوستای گلی که کامنت گذاشتن تشکر کنم سعی می کنم کامنت هاشون رو در اولین فرصت جواب بدم.

موفق و شاد و سلامت باشید

شایان(نی نی)

-------------------------------------

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت11:33توسط نازی | |

 

  

سلااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای عزیزم

امیدوارم حال همتون خوب باشه

بعد از یه غیبت سه ماه برگشتم

ببخشید من این روزها به شدت گرفتارم

ترم آخرم کارآموزی هم میرم در طول روز 12 ساعت دانشگاهم!!!!!

ولی هیچ وقت فراموشتون نکردم مرسی از لطفتون وکامنت هاتون بعد از تموم شدن امتحانها مثل قبل وبلاگ رو به روز نگه می دارم.

یه جمله برای فائقه عزیزم :آره عزیزم متوجه شدم خیلی هم ناراحت شدم احتمالا آف هام برات نیومده.خیلی دوستت دارم هیچ وقت هم فراموشت نمی کنم.

برای همتون آرزوی موفقیت می کنم.

شاد و سلامت باشید.

-----------------------------------------------------------------------------

عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
 
چیستم من از کجا آغاز می یابم

گر سرا پا نور
گرم زندگی هستم
از کدامین آسمان راز می تابم

از چه می اندیشم اینسان روز و
شب خاموش
دانه اندیشه را در من که افشانده است

چنگ در دست من و چنگی مغرور

یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است

گر نبودم یا به دنیای دگر بودم

باز ایا قدرت اندیشه می بود ؟

باز ایا می توانسم که ره یابم

در معماهای
این دنیای رازآلود
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهی تاریک و
پیچاپیچ
سایه افکندی بر آن پایان و دانستم

پای تا سر هیچ هستم  ‚ هیچ
هستم ‚ هیچ...

 

 

+نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت14:23توسط نازی | |

سلام به همه ی دوستای گلم

خوبید؟

سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشید و به هر چی می خواین برسین

سر فرصت یه آپ درست و حسابی می کنم

موفق باشید

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت16:58توسط نازی | |

بنویس بر یاس کبود بنویس بر باور رود

بنویس از من بنویس بنویس عاشق یکی بود

بنویس بنویس بنویس...

آه قصه بگواز این عاشق دور تو از این تنهای صبور

بی تو شکست چو جام بلور

بنویس بر یاس سپید بنویس از عشق و امید

بنویس دیوانه ی تو به خود از عشق تو رسید

بنویس بنویس بنویس...

تو موج غرور این دل سنگ صبور

بنویس از آن که چو اشک از دیده چکید به گونه دوید

بنویس دنیای منی همه رویای منی

منم و بی تابی موج تو هنوزدریای منی

بنویس بنویس بنویس...

غریبونه شکستم من این جا تک وتنها

دل خسته ترینم در این گوشه دنیا

ای بی خبر از عشق نداری خبر از من

روزی تو میایی نمانده اثر از من

---------------------------------------------------------------

سلاااااااااااااااام

چطور هستید دوستان عزیزم خوبید؟

من واقعا هنر کردم بعد از یک ماه ونیم وبلاگ رو آپ کردم!

خلاصه معذرت سرم خیلی شلوغ بود تازه ۷ بهمن امتحانام تموم شد ندا جونم که طفلی امروز امتحاناش تموم میشه.

چشم رو هم بذاری ترم جدید شروع میشه و روز از نو....

خوب تو این مدت که وب رو آپ نکردم اتفاق های عجیب و غریب زیادی برام افتاد شاید براتون جالب نباشه شاید اصلا خنده دار باشه ولی خوب برای من خیلی مهم بود و تصمیمی که باید خیلی وقت پیش می گرفتم رو گرفتم.شاید یه روز همه چیز رو براتون تعریف کردم.

الان در شهر ما برف اومده همه جا رو سپیدپوش کرده خیلی خوشگله ولی اصلا نمی تونم برم بیرون چون خیلی زمین ها لیزه و اصلا بعید نیست که بخورم زمین و...

دیگه اینکه از همه ی دوستان عزیزم که توی این مدت به یادم بودن و کامنت گذاشتن خیلیییییی ممنونم اسم نمی برم چون خیلی زیادن و همشون هم برام عزیزن.

راستی از شعری که گذاشتم خوشتون میاد؟من که عاشق این آهنگم خیلییییییییی قشنگه!!

خوب دوستای خوبم امیدوارم همتون موفق باشید برای من هم دعا کنید که واقعا نیازمند دعاهاتون هستم

شاد و سلامت باشید

+نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت12:56توسط نازی | |

 

 

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

-------------------------------------------------

سلااااااااااااااااااااااام به همگی

خوبید؟

واقعا متعجب شدید که ندا دو بارپشت سر هم آپ کرده

البته منم متعحبم احتمالا معجزه ای رخ داده.

ولی خوب از همین جا تشکر می کنم ازش که آپ کرده.

خوب این بنده حقیر یه ماهی میشه که آپ نکردم واقعا دوست داشتم ولی خوب این امتحانات میان ترم دمار از روزگارم در آورده آخرین موردش سه شنبه این هفته ریاضی کاربردی بود با دکتر غیور!!!که واقعا جون به لب شدیم هم کلاسی های عزیز که دارن این مطلب منو می خونن حتما درک می کنن.

بله خلاصه امیدوارم که این بلا سر شما نیاد که یک صف طویل از امتحانها رو پیش رو داشته باشید و هر چه امتحان میدید تمومی نداره!!!

این ندا خانوم مخ ما هم گه هی امتحان می ده و از اون ور خبرش میاد که خانوم نمره ی A کلاس رو کسب نمودند نمی دونم چرا من یاد نمی گیرم یه خورده از این دوستم. کاش تو یه دانشگاه بودیم حداقل یه خورده درس می گرفتم ازش!!

بله دیگه دانش آموزان عزیز هم فکر می کنم میان ترم هاشون رو داده باشن از همینجا براشون آرزوی موفقیت میکنم.

راستی نظرتون درباره قالب جدید چیه؟از فائقه جونم تشکر می کنم که به من سایت این قالب رو معرفی کرد

در ضمن می خواستم بگم من از چند تا از دوستام خبر ندارم اگه کسی ازشون خبر داره حتما خبرم کنه:

باران(چرا وبش بسته شده؟)،سمانه،شادی.

و یه دوست دیگم آناهیتا جون که امیدوارم هر چه زودتر مشکلاتش حل بشه و بتونه بیاد وب چون واقعا دلم براش تنگ شده.

و یه معذرت هم باید بخوام از همه دوستای خوبی که تو این مدت نظر دادن و من نتونستم جواب بدم واقعا شرمنده.

خوب دوستان عزیز برای همتون آرزوی موفقیت دارم.

منتظر نظرات قشنگتون هستم.

موفق باشید

 

 

+نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت18:2توسط نازی | |

سردی نگاه بشکن
فاصله سزای ما نیست

تو بمون واسه همیشه
این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه
حتی واسه یه لحظه، می میرم بی تو

خوندن من یه بهانه است، یه سرود عاشقانه است
من برات ترانه می گم، تا بدونی که باهاتم

تو خود دلیل بودنم، بی تو شب سحر نمی شه،

می میرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم، با تو می مونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم، واست می میرم، جواب دنیا رو می دم

با تو می مونم واسه همیشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم، توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم

با تومی مونم واسه همیشه...

--------------------------------------------------

                                                              

  سلاااااااااااااااام

خوبید؟

چه خبرا؟

من که خوبم امیدوارم شما هم خوب باشید

این شعر رو امروز گذاشتم چون می دونم آهنگش رو خیلی هاتون دوست دارید

خودمم ازش خوشم میاد

امروز می خوام درباره ی موسیقی بنویسم.

موسیقی واسه من خیلی مهمه من واقعا با موسیقی آروم میشم خیلی بخش بزرگی از زندگی منو تشکیل می ده همیشه دنبال آهنگ های جدیدم.

من خودم همه جور آهنگی و به هر زبانی و از هر خواننده ای گوش میدم بیشتر آهنگش برام مهمه مثلا با وجود اینکه از زبان عربی متنفرم چند وقتی عاشق یک آهنگ عربی شده بودم که خواننده اش راغب علامه بود از صبح که بیدار میشدم گوش میدادم تا شب هر جا میرفت تو اتوبوس تو ماشین یا هر جای دیگه هندز فری تو گوشم بود و گوش میدادم خلاصه مامانم از دستم عاصی شده بود طفلی!!!ُ

یا دیگه من زیاد از انریکه خوشم نمیاد ولی خیلی از آهنگاش رو دوست دارم خصوصا do you know که عاشقشم.

خوب نمی دونم نظر شما چیه؟ شما از کدوم خواننده خوشتون میاد؟ بیشتر خارجی گوش میدید یا ایرانی؟ چه سبکی رو ترجیح می دید؟

راستی اگه آهنگ قشنگی سراغ دارید حتما بهم معرفی کنید ها....

منتظر نظراتتون هستم

موفق باشید

+نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت22:24توسط نازی | |

دل من
که به اندازه یک عشقست
 
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 
که به اندازه یک پنجره می خوانند
 
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم

---------------------------------------------------------------------------

سلام به همه ی دوستان خوبم

خوبید همتون؟

چه خبر؟

من یه ماهی می شد که آپ نکرده بودم ببخشید دیگه من خیلی تنبلم.

خوب مدرسه و دانشگاه خوش می گذره؟ واسه ما که می گذره دیگه.

مرسی از همه ی دوستانی که ما رو فرموش نکردن و نظر دادن بازم از این کارها بکنید.

خوب این یه ماه واسه من که همش به کتاب خریدن و محک زدن درسها گذشت. البته یه چند باری هم با رفقا رفتیم بیرون خوب بود مثلا رفتیم واسه مریم(دوستم) کفش بگیریم سر ظهر بود از گشنگی داشتیم می مردیم ولی هیچ جایی پیدا نمی کردیم غذا بخوریم . زینب(دوست دیگم) هم که مسموم شده بود و نمی تونست هر چیزی بخوره. ساعت 1 بود و ما 2 دانشگاه کلاس داشتیم. خلاصه آخر مجبور شدیم ناهار آیس پک بخوریم!!!!فکرکن!

جاتون خالی آخر خنده بازار بود.اینم عکسی از اون روز:

کلا تو این مدت روزهای که ناهار دانشگاه بودیم تمام مدت غذامون کرانچیپس بود اون هم از نوع کاری دیگه از دیدنش هم حالم به هم می خوره!

البته باز هم از غذاهای سلف بهتره من که از غذای سلف متنفرم اصلا قابل خوردن نیست.نمی دونم دانشجوهای جدید غذای سلف رو امتحان کردن؟از من بهتون نصیحت دانشجو شدید اصلا طرف سلف نرید.

خوب امیدوارم به شما هم خوش بگذره هر جایی که هستید وهر کاری که می کنید.

موفق باشید

بابای

+نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت16:35توسط نازی | |

خدا کند امشب خواب تو را ببینم

مثل غروب امروز

که تو آبی دریا بودی و من ابری سیاه

هر لحظه تکه تکه می شدم

بیا برایم دعا کن ، شاید که امشب ببارم

----------------------------------------

سلاااااااااااااام

خوبید؟

من که خوبم خدا رو شکر

وای که چقدر دلم تنگ شده بود واسه آپ کردن! تو این مدت با خودم می گفتم که بذار اول مهر بشه بعد وب رو آپ کنم

می خواستم برم دانشگاه و بعد تعریف کنم روز اول چه جوری گذشت

ولی حسابی سر کار بودیم بذار براتون تعریف کنم ببینین چی شده:

من دیشب(۳۱ شهریور) به دوستام زنگ زدم قرار گذاشتیم ساعت ۱۱:۱۵ دم در دانشگاه باشیم

منم رفتم سراغ لباسام دیدم مقنعه و مانتوم انگار از دهن شیر در اومدن!!!

واسه همین قید بیرون رفتن با خواهرهای گرامی رو زدم و با سختی فراوان لباسها رو اتو زدم

با خودم گفتم خوب فردا صبحم پا میشم میرم حموم و....

صبح که به سختی و با غلبه بر تنبلی فراوان! از جا بلند شدم و رفتم حموم تو حموم بودم که تلفن زنگ زد .

وقتی از حموم اومدم بیرون دیدم مونس(خواهرم) نشسته پشت میز نیشش تا بنا گوش بازه گفتم چیه شاد میزنی؟

گفت : می بینم که ضایع شدی مریم(دوستم) زنگ زد گفت کلاسها امروز تشکیل نمیشه

منم کاری جز حرص خوردن و لبخند زدن ازم بر نمیومد. تصمیم گرفتم وب رو حتما آپ کنم

راستی روز اول مهر چطور بود؟

امیدوارم سال تحصیلی خوبی واسه همه ی محصلین باشه

به همه ی دوستایی که امسال وارد دانشگاه شدن هم تبریک  می گم:ندا،مهسا،مژگان،ترانه،صبا،فریده و... دوستان دیگه که ببخشید اسمشون یادم نیست

موفق باشید

نظر هم یادتون نره

 

+نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت13:20توسط نازی | |

  پیش از آغاز طوفان نوح دوستت داشتم

                                    و در همه ی خرابه ها پی ات گشتم

  نه در اهرام ثلاثه ی مصر دیدمت

                                   نه در تخت جمشید

  نمی دانم کدام از خدا بی خبر

                                   بین ما دیوار بزرگ چین کشید

 

-------------------------------------------------------

سلام

چطورید ؟

امیدوارم همتون خوب باشید

من بد نیستم خدا رو شکر

من 10 روز سفر بودم جای همتون خالی خیلی خوب بود حسابی خوش گذشت. از همه ی دوستانی که کامنت گذاشته بودن متشکرم ببخشید که تو این مدت نتونستم بهشون سر بزنم.

چند تا عکس میذارم از جاهایی که رفتیم امیدوارم خوشتون بیاد.

راستی از همتون به خاطر تبریک تولدم تشکر میکنم و یه چیزی باید به یکی از دوستام بگم : فهیمه جونم من به داشتن دوستی مثل تو افتخار هم می کنم اصلا ناراحت نشدم می دونم که گرفتاری عزیزم .

موفق باشید.

عکس۱

عکس۲

عکس۳

عکس۴

عکس۵

عکس۶

+نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت8:7توسط نازی | |

 

زندگی یک صبح بهاری است

اگر دوستی داشته باشی

کسی که با او راه بروی

و با او حرف بزنی

زندگی یک صبح بهاری است

اگر دوستی داشته باشی

تا کمی آفتاب را با او قسمت کنی

که ترا یاری دهد

پس حالا و همیشه

ترا یاری هست

 ---------------------------------------------------------------------------------------

سلام

خوبید؟

منم خوبم .

اول از همه از ندا جونم تشکر می کنم بابت تبریکش. مرسی عزیزم که تو اینقدر مهربونی!

خوب امروز 26 مرداد تولدمه! جاتون خالی دیشب واسم تولد گرفتن خوش گذشت خیلی خوب بود.

یه سال دیگه گذشت و من 18 ساله شدم ! خوب این سال زندگیم پر از اتفاقات مختلف و خوب وبد بود.من سال پیش تونستم وارد دانشگاه بشم ولی خوب بعد فهمیدم که دانشگاه اصلا اونقدر که فکر می کردم خوب نیست و خوب همین یک کم ناراحتم کرد ولی خوب دیگه الان باهاش کنار اومدم.

امروز چند تا از عکسای بچگی هام رو می ذارم ببینید من چه شکلی بودم!

منتظر نظراتون هستم

 

اینم دوتا دیگه لینکشو می ذارم :

http://i12.tinypic.com/66ab6hf.jpg

http://i14.tinypic.com/630ii6q.jpg


+نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت8:39توسط نازی | |

سلام

امیدوارم که حال همتون خوب خوب باشه

منم خوبم ندا هم زیادی خوبه چون رفته سفر شمال!

من الان حدوده 1 ماه میشه که تعطیلاتم شروع شده ولی هنوز نصف کارهایی که می خواستم انجام بدم رو ندادم.

به قول ندا ما وقتی سرمون شلوغه اکتیو تریم!

می دونین وقتی به این فکر میکنم که دانشگاهها از 20 شهریور شروع میشه حسابی حالم گرفته میشه! مثل اینکه2 ماه زندگی راحت به ما نیومده!

از همه ی دوستان خوبی که نظر می دن متشکرم واقعا لطف دارن امیدوارم هر چه زودتر بقیه دوستان قدیمی هم این طرفا بیان.

راستی از همینجا به یه دوست خیلی خوب که خیلی دوستش دارم 13 مرداد تولدش رو تبریک می گم اون کسی نیست جز: آناهیتا جون که تو تموم مدتی که با هم دوستیم هیچ وقت منو تنها نذاشته. آنی جونم تولدت مبارک.

خوب امروز می خوام یه شعر خوشگل بذارم . یه عکس هم می ذارم که توضیحشو می دم. آپ بعدی روز تولدمه 26 مرداد . می خوام یه آپ ویژه بکنم.

منتظر نظر همتون هستم.

موفق باشید

-----------------------------------------------------

این عکس ، عکس اول دفتر خاطرات من و نداست خودم کشیدمش!۲ سال پیش بود فکر کنم.

 

 

------------------------------

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

+نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت7:13توسط نازی | |

سلام

امروز صبح از وقتی بیدار شدم ذهنم درگیر بود. همش با خودم می گفتم امروز چی کار دارم؟! یکم فکر کردم گفتم خوب کلاس که ندارم تا عصر، جایی هم که نمی خوام برم پس بهتره کارای عقب موندم رو انجام بدم.

آخه می دونین دوست داشتم زودتر وقت بگذره تا بازی ایران شروع بشه خیلی نگران این بازی بودم.

اول از همه اومدم اینترنت تا یه سری از کارهام رو انجام بدم مثلا باید یه تبریک به آناهیتا می گفتم به وبلاگ دیگمون سر میزدم و... خوب باید یه خورده اخبار از بازی امروز پیدا می کردم.

بعد هم سرم رو با درست کردن یه عکس مناسب برای صفحه ی اول گروهمون گرم کردم. اصلا نفهمیدم چطور ساعت شد 1:45.

خلاصه بازی شروع شد و از اول بازی من خیلی استرس داشتم واقعا حساس بود و فقط دعا می کردم ببریم.

اما متاسفانه همون طور که خیلی هاتون دیدین باختیم و حذف شدیم و داغ قهرمانی چهارم رو دلمون موند.

اینقدر دلم گرفت که گفتم بیام و یکم تو وب بنویسم شاید حالم بهتر بشه و بتونم به کلاسم برسم.

نمی دونم باخت تقصیر کی بود ولی بالاخره پنالتی بود و شانس و حالا باید شاهد باشیم که عراق بالاتر از ما قرار می گیره..........!!!

لعنت به این شانس....

موفق باشید واسه ما هم دعا کنید

+نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت17:0توسط نازی | |

سلام

حالتون چطوره؟

بله همانطور که نازنین جون گفت ما مجبور شدیم که نقل مکان کنیم و در یک جای جدید بساطمون رو پهن کنیم!!!!!!!!

مثل اینکه باید دوباره هم معرفی کنیم!

منم ندا  ۱۸ ساله دانشجوی کامپیوتر.

امیدوارم که زود به زود بیاین به وبلاگ ما و  نظر هم بدین البته اگه افتخار بدین!

+نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت0:0توسط نازی | |

سلام به همه ی دوستان

متاسفانه حالم اصلا خوب نیست چون تمام مطالب وبلاگم پریده و اصلا باورم نمیشه

همه اون خاطرات....

امیدوارم این بلا دیگه سر وبم نیاد

فکر کنم باید خودم رو معرفی کنم واسه دوستان جدید

من نازنین ۱۷ ساله دانشجوی  کامپیوتر شاخه ی نرم افزار

با دوست عزیزم ندا می خوایم تو این وب بنویسیم

ما قبلا یه وب داشتیم با همین نام تو میهن بلاگ که متاسفانه دچار مشکل شد و مطالب از بین رفت

امروز اولین ارسال رو می خوام انجام بدم امیدوارم دیگه از این مشکلات پیش نیاد

منتظر نظرات زیباتون هستم

موفق باشید

--------------------------------------------------------------------------

شب و روزم همه تو
ناله و گریه و سوزم همه تو
توی این دیار غربت
من به هرچی چشم میدوزم همه تو
شبهای تیره و تارم همه تو
فصل پاییز و بهارم همه تو
خالی از هر گونه حسرت
هر چی که تو سینه دارم همه تو
نور چشمام همه تو
قدرت پاهام همه تو
توی اوج نا امیدی
نقطه امید فردام همه تو
ماهی چشمه نورم همه تو
همه شوقم همه شورم همه تو
وقتی دنیا گله دارم
میدونم سنگ صبورم همه تو
رویای شیرین خوابم همه تو
حرف اول کتابم همه تو
واسه هر سوال مبهم
شده آخرین جوابم همه تو
اونی که چو شمع می سوزه همه من
چشم به آسمون می دوزه همه من
اونی که دلش اسیره همه من
اونی که برات می میره همه من

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت19:52توسط نازی | |