تبليغاتX
---×نازنین و ندا×---

---×نازنین و ندا×---

حرفهای دل وخاطرات دو دوست صمیمی

 

تمام وجودم را در قلبم ،

قلبم را در چشمانم ،

چشمانم را در زبانم ،

خلاصه مي كنم تا بگويم        

      روز تولدت مبارك        نازي جوونممممم

تولد نازي مبارك

 

+نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت2:14توسط ندا | |

سلام به همگي مخصوصا نازي جونم

اميدوارم حال همگي خوب باشه

از دوستاني كه هنوز بعد اين همه مدت به ياد ما بودن متشكرم

---------------------------------------------------------------------------------------

قطاری به مقصد خدا

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.

+نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت1:26توسط ندا | |

سلام

من بعد مدتها اومدم

مطلبت خيلي قشنگ بود عزيزرممممممممممممممم

فعلا حرفي واسه گفتن ندارم

ولي سري بعد با يك مطلب خوب ميام

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت23:25توسط ندا | |

من امشب دانستم عشق ورزیدن خطاست و محبت من نزد تو پوچ و بی معنی است و اندک اندک در چشمت هیچ خواهم شد و از قلبت همچو نسیمی خواهم گذشت و همه افکار و آرزوهایم بر باد خواهند رفت نه این تو نبودی تو از عشق لبریز بودی و تمام وجودت احساس بود و اکنون بی تفاوت نسبت به من و آرزوهای دلم. امشب دلم شکست و کلبه آرزوهایم ویران شد، رنج نبودنت را احساس می کنم صدای رفتن پاهایت را می شنوم به کجا می روی؟ به یک سمت مبهم! به یک نقطه کور؟ شاید خسته ای از من از بودنم و از محبت هایم شاید بودنم برایت تکراری است عذاب آور، دستهایت را به من بده تا خستگی این عشق بی فرجام از گامهایت فرو ریزد؟

+نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت23:57توسط ندا | |

 

+نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت0:21توسط ندا | |

 

از خداوند نیرو خواستم،

ضعیفم آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم.

از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگ انجام دهم،

ناتوانم آفرید تا کارهای بهتری انجام دهم.

از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم،

فقرم بخشید که عاقل باشم.

از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم،

شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم.

از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت ببرم،

زندگیم بخشید که از همه چیز لذت ببرم.

آنچه خواستم به من نداد،

آنچه بدان امید داشتم به من بخشید،

و دعاهای ناگفته ام مستجاب شدند.

و آنها این بودند:

من هستم! در میان انسانها

و غرق در نعمات پروردگار.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت23:40توسط ندا | |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

نازنینم ولودت مبارک

 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت23:57توسط ندا | |